تبليغاتX
مه شب

مه شب

بازمان عشق فراموش میشودو با عشق زمان

سکوت

روزای سخته نبودن با تو

خلاامیدو تجربه کردم

داغ دلم که بی تو تازه میشد

هم نفسم شده سایه سردم

تو رو می دیدم از اونور ابرا

که میخوای سر سری از من رد شی

آسمونو بی تو خط خطی کردم

چجوری می تونی اینقده بد شی

سکوت قلبتو بشکن و برگرد

نذار این فاصله بیشتر از این شه

نمیخوام مثل گذشته که رفتی

دوباره آخر قصه همین شه

روزای سخته نبودن با تو

دور نبودن تو خط کشیدم

تازه میفهمم عشق با هم این بود

چهره ی عشقمو غلط کشیدم

عشق تو دارو ندار دلم بود

اومدی دارو ندار مو بردی

بیا سکوت تو بشکنو و برگرد

که هنوزم تو دل من نمردی

سکوت قلبتو بشکن و برگرد

نذار این فاصله بیشتر از این شه

نمیخوام مثل گذشته که رفتی

دوباره آخر قصه همین شه

خواننده: محسن یگانه

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 13:49  توسط شیوا  | 

اشعار


مي خور که به زير گل بسي خواهي خفت
بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت




الله به فرياد من بي کس رس
فضل و کرمت يار من بي کس بس
هر کسي به کسي و حضرتي مينازد
جز حضرت تو ندارد اين بي کس کس





اي عشق مرا به شطّ خون خواهي بُرد
چون قيس به وادي جنون خواهي بُرد
فرهاد صفت در آرزويي شيرين
دنبال خودت به بيستون خواهي بُرد





من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم





اي کـــاش دلـــم اســيـــر و بــيـمار نبود
در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود
من عاشق واو زعشق من بي خـبر است
اي کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود





چون عود نبود چوب بيد آوردم
روي سيه و موي سپيد اوردم
خود فرمودي که نا اميدي کفر است
فرمان تو بردم و اميد آوردم


خواجه عبدالله انصاري


+ نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389ساعت 15:2  توسط شیوا  | 

مولوی

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ماای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ماای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ماای یار ما عیار ما دام دل خمار مادر گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ماجوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ماآتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ماپا وامکش از کار ما بستان گرو دستار مز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 23:18  توسط شیوا  | 

مشکل

سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم همه تون خوب باشید نمیدونم وبم چه مشکلی داشت که نظراتم باز نمیشد و کامنت های زیبا ی شما رو نمیتونسم ببینم از همه تون متشکر به خاطر کامنت ها و یه یاد من بودن دوستون دارم به امید بهترین لحظات زندگی و موفقیت های بزرگ برای همه ی دوستای مهربونم
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 0:56  توسط شیوا  | 

کمک

سلام به همه دوستای مهربونم خوبید؟نمیدونم چی به سر وبلاگم اومده که نظراتش باز نمیشه  و پیغام میده که نظری ثبت نشده ازتون راهنمایی میخوام باید چیکارش کنم درست بشه ؟ اصلا درست بشو هست؟ ممنون از راهنمایی هاتون یه جوری بهم خبر بدیدراهی داره ممنون میشم همه تون رو دوست دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 17:41  توسط شیوا  | 

عاشق

ای که مهجوری عشاق روا میداری

 عاشقان را بر خویش جدا میداری

 تشنه ی بادیه را هم به زلالی در یاب

به امیدی که در این ره بخدا میداری

دل ببردی و بحل کرومت ای جان لیکن

 به از این دار نگاهش که مرا میداری

 ساغر ما که حریفان دگر می نوشند

 ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری

                 حافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 0:41  توسط شیوا  | 

فریب عشق

خود را به دست باد خواهم داد
در این کویر نا کجا آباد
من هم فریب عشق را خوردم
وقتی سیبی به زمین افتاد
پشت نگاهت حس خوبی بود
خورشیدرا باران خبر می داد
می پزمردبعداز تو احساسم
بعداز تو کم کم میروم از یاد
آنجا تو/اینجا من/چه فرق است
وقتی کنارت هم نباشم شاد
یک روز می آیی ولی دیگر
چیزی نمی بینی بدست باد
                                                     محسن چالاک
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 تیر1389ساعت 18:28  توسط شیوا  | 

همسفر

یه سلام گرم گرم به همه دوستای مهربون وبلاگی
امیدوارم همه تو ن خوب خوب باشید
بعد از یه مدت طولانی اومدم
این مدت همش درس و امتحان و کنکور داشتم نشد زیاد سر بزنم از همه
 دوستای عزیزو خوبم تشکر میکنم که به یادم بودن و به وبم سر میزدن و حالی میپرسیدن
خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم به خاطر دوستای خوبی
 که بهم داده و امیدوارم همتون همیشه سر حال /خوش/ خرم و درزندگی موفق باشید
اینم یه شعر زیبا تقدیم به همه دوستای مهربونم ازیه
 شاعر اهوازی آقای محسن چالاک که الان تو شهر مادبیر ریاضی هستش
یه دبیر فوق الاده عزیزو دوست داشتنی

 همسفر

چه سود از کویری که آبی ندارد
و این جاده / وقتی سرابی ندارد
تو از عشق چیزی نداری بگویی
سوال نگاهم جوابی ندارد
بگو آسمان را بمیرد زشرمی
که بر تارک خود شهابی ندارد
درنگی کن ای همسفرتا رهایی
دلم بیش از این صبر و تابی ندارد
و بشکن غرور دلت را که دیگر
زخود قدرت انتخابی ندارد
محسن چالاک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 19:19  توسط شیوا  | 

من غلام قمرم

من غلام قمرم /غیر قمر هیچ مگو                         پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

سخن رنج مگو/جز سخن گنج مگو                        وراز این بیخبریرنج مبر /هیچ مگو

 

دوش دیوانه شدم /عشق مرا دید و بگفت:                آمدم /نعره مزن/جامه مدر/هیچ مگو

 

گفتم: ای عشق /من از چیز دگر میترسم                 گفت: آن چیز دگر نیست دگر/ هیچ مگو

 

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت             سر بجنبان که بلی /جزبه سر هیچ مگو

 

قمری / جان صفتی در ره دل پیداشد                      در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

 

گفتم ای دل چه مه ست؟ دل اشارت میکرد              که /نه اندازه ی توست این/بگذر/هیچ مگو

 

گفتم:این روی فرشته ست عجب یا بشر است؟          گفت:این غیر فرشته ست و بشر /هیچ مگو

 

گفتم : این چیست بگو /زیرو زبر خواهم شد             گفت: می باش چنین زیرو زبر هیچ مگو

 

ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال             خیز از این خانه برو /رخت ببر / هیچ مگو

 

گفتم : ای دل پدری کن /نه که این وصف خداست      گفت:این هست / ولی جان پدر/هیچ مگون آن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 12:44  توسط شیوا  | 

سیل اشک

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم

                                                       نقشی بیادخط تو بر آب میزدم

 

ابروی یار در نظرو خرقه سوخته

                                                       جامی بیاد گوشه ی محراب میزدم

 

چشمم برروی ساقی و گوشم بتول چنگ

                                                        فالی به چشم و گوش درین باب میزدم

 

روی نگار در نظرم جلوه می نمود

                                                         وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم

 

نقش خیال روی تو تا وقت صبح دم

                                                         بر کارگاه دیده بی خواب میزدم

 

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

                                                         بازش ز طره ی تو به مضراب میزدم

 

ساقی به صورت این غزلم کاسه میگرفت

                                                         میگفتم این سرودو می ناب میزنم

 

خوش بود رفت حافظو فال مرا در کام

                                                         بر نام عمرو دولت احباب میزدم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 فروردین1389ساعت 14:45  توسط شیوا  | 

دلیل غیبت

سلام به همه ی دوستای مهربون و دوست داشتنی و قبل از هر چی متشکر از نظرات زیبا تون و ممنون که منو فراموش نکردیدو عذر خواهی میکنم به خاطر غیبتی که داشتم

امروز اومدم دلیل غیبت طولانی مو براتون بگم نیومدنم به دلیل خرابی سیستمم بود البته الانم خرابه وباکامپیوتر یکی از دوستام اومدم نت و تشکر ویزه میکنم از دوستای خیلی خیلی مهربونم مثل جاده خاموش/نگارگری هایم/خاطرات ضحا/فاطمه ی عزیز/مجی/نقطه سر خط/پسر اژدها/آقا نوید..............و هر کسی دیگه ایی که از قلم افتاد

راستی اگه نتونستم واسه تبریک سال جدید پیشتون بیام منو ببخشید از همین الان این عید بزرگ و به همهتون تبریک میگم انشاللله این سال یکی از بهترین و پر برکت ترین سال های عمرتون باشه خوش باشید و سر حال

به یاد تک تکتون هستم و همتون برام عزیزیدتا بعد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 14:19  توسط شیوا  | 

پشيموني

كجايي كه ببيني منم هنوزم دارم تو حسرت چشات ميسوزم

روزو شب دنبال يه راه چاره ام كه بازم پامو تو قلبت بذارم

همش كلافه مو تو فكر اينم كه هر جوري شده تورو ببينم

ببينم كه بهت بگم ببخشيد دلم حرف تورو هيچوقت نفهميد

يه وقتايي ميام كنار خونه همون وقتايي كه دارم بهونه

يه چند وقته بهونه ات رو ميگيرم حالم خرابه و دارم ميميرم

غريبه ها نتونستن بفهمن يه ذره از دلو از حرفاي من

پشيموني مثل غصه ميمونه تمام خنده هاتو مي سوزونه

پشيمونم پشيمونم پشيمون

پشيمونم برات مغرور بودم تو بودي وولي با تو نبودم

 تو بودي و من از تو دور بودم

كسي جاتو نميتونه بگيره براي گفتن اين حرفا ديره

ميدونم كه ديگه دوسم نداري ولي تو توي قلبم موندگاري

كسي جاتو نميتونه بگيره براي گفتن اين حرفا ديره

ميدونم ديره و ديگه تمومه ولي چيكار كنم كه آرزومه

دوباره تو بشي چراغ خونم منم پيشت باشم دردت به جونم

يه وقتايي ميام كنارخونه همون وقتايي كه دارم بهونه

يه چند وقته بهونه ات رو ميگيرم حالم خرابه و دارم ميميرم

پشيمونم پشيمونم پشيمون

پشيمونم برات وغرور بودم تو بودي ولي با تو نبودم

تو بودي و من از تو دور بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 13:32  توسط شیوا  | 

یادگاری

دو دوست با پاي پياده از جا ده ايي در بيابان عبور ميكردند. بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از روي خشم بر چهره ي ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويدروي شن هاي بيابان نوشت امروز بهترين دوستم بر چهره ي من سيلي زد .آنها در كنار هم به راه افتادند و تا به يك روستا رسيدند و تصميم گرفتند قدري در آنجا بمانند و در كنار بركه استراحت كنند. ناگهان پاي شخصي كه سيلي خورده بود لغزيد و در بركه افتاد .نزديك بود غرق شود. كه دوستش به كمكش رفت و او را نجات داد. بعد از نجات يافتن بر روي سخره سنگي اين جمله را حك كرد امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از اينكه من با سيلي تو را آزردم آن جمله را روي شن ها نوشتي ولي حالا اين جمله را روي سخره سنگ حك كردي . ديگري لبخندي زدو گفت :وقتي كسي مارا آزار ميدهد بايد روي شن ها ي صحرا بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي در حق ما كرد بايد آن را رو ي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند ان را از يادها ببرد .

 

                                                                               (نوشته شده در كتاب عشق بدون قيد و شرط)

 

 

دعاي بنده ي حقيرsh

پرودگارا تمامي دوستان پاك و والا را عنايتي فرما تا همانند دو پرستوي مهاجرو عاشق در كنار هم تا آخرين نفس باقي بمانند و خوبي را با تمام انرژي بر روي سنگ وبدي ها را بر روي خاكهاي گرم بيابان حك كنند.امين

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 10:12  توسط شیوا  | 

شب طوفانی

بنام آرامش دهنده دلها

بار الها پرنده بلوري دل كوچك در نيمه شب 2/10/88با آهنگي غريب و دلي پر از درد پركشيد و از آشيانه ي گرم و سوزانش گريخت.

آري:او رفت تا ببيند دست سرنوشت و قسمت اينبار برايش چه چيزي را رقم بزند او هم همانند من جز نظاره كردن راهي ديگر ندارد.اين آشيانه ي گرم را آنقدر محكم بنا نكردم تا بتواند پناه دل پرنده باشد.او بعد از چهارمين بار خداحافظي و بيان احساسش در ساعت 1:39 دقيقه ديشب بار سفر بست و بالهاي زيبا و پاكش را تكاني دوباره داد و رفت.پروردگارا :نه چشمانم توان گريه دارد نه دستانم توان نوشتن ونه پاهايم توان حركت. چگونه جوابگوي دل كوچك باشم از رويش خجلم كه آنقدر از غصه لبريزش كردم ودگراز سنگيني غصه توان هيچ كاري را ندارد يا حق:توان را فزوني ده/صبري در دل كوچك بيانداز تا بتواند در مقابل اين سختي ها صبور باشد و هيچ نگويد.

اي خداوند رحمن و رحيم :پرنده ي بلوري ام را در هر كجاي اين دنياي پر رمزو راز هست حفظ كن و دعاي خيرم را هميشه بدرقه راهش گردان/چشمان ترراهميشه چشم به راه قدمهايش/زبان بي رمق راهميشه احوال پرس قلب كوچك و مهربانش /گوشهاي گنگ را هميشه در انتظار صداي تنين اندازش و تمامي اعضا و جوارح را به قربانش كن تا در آرامش و آسايش /خوشي و خرمي/موفقيت و سر بلندي / سلامتي و خوشبختي تا آخر عمر باقي بماند. با توكل بر تو اي خداي قادر و توانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 12:54  توسط شیوا  | 

دلتنگی

امروز كه دوباره به سراغ اين دفتر كهنه و قلمي كه تمامي خاطرات و آرزو هاي دل كوچكم را بازگو ميكند آمدم همانند روزهاي گذشته دلم تيره و تار شده و خفقان تمامي دل را فرا گرفته. اين خفقان را از اشكهاي ريزو درشتي كه از چشمانم سرازير ميشودبازگو ميكند.آري:دلم آنچنان تنگ شده كه تمامي اعضاوجوارحبدنم را فرا گرفته و قلبم تند تند ميزند قفسه ي سينه ام مالامال از درد/نفسم تنگ/و نفس كشيدن برايم دشوار شده. نمي دانم:چه بگويم؟چگونه بگويم؟فقط تنها جملاتي كه برزبان حقير و خشك شده ام جاري ميشوداين است:اي زيباترين واژه قلبم و اي ظريف ترين احساس وجودم و اي الهه ي ارامش و مهرباني ام:آنچنان در بدن بي رمقم خانه كردي كه نميتوانم جوابگوي قلب و احساسم باشم.دلم را به قصري زيبا و بادوام تبديل كردي و گوشه نشين آن شدي. اما اين قصررا اينگونه برپا ساختي كه با كوچكترين اشاره وسخني ويران ميشود. آري:قصر را از محبت بنا كردي كه اينگونه حساس و شكننده شد و با تلنگري كوچك به خرابه ايي تبديل ميشود و ويران ميگردد.

 

.

پروردگارا:محبت و مهربانی اش را فزونی ده .

قلبش را مالامال از عشق كن و از تمامي غصه ها پاك.

جوارحش را باآرامش آميخته گردان.

دل همچون دريا يي اش رااز طوفان بلا درو بدار.

موفقيت را آنچنان در دامانش بياندازكه هرگز توان خارج شدن نداشته باشد.

يا حق:اين الهه ي آرامش و مهرباني رادر سلامتي/خوشي /خوشبختي كامل حفظ كن.

آمین

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 23:28  توسط شیوا  | 

انتخاب

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید به آنها گفت من شما را نمیشناسم ولی فکر میکنم گرسنه باشید/بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بهدم. آنها پرسیدند آیا شوهرتان خانه هست؟ زن گفت نه :او به دنبال کاری به بیرون از خانه رفته آنها گفتند:پس ما نمیتوانیم وارد شویم. عصر وقتی شوهر به خانه برگشت زن ماجرا را برای او تعریف کرد. مرد گفت:برو و به آنها بگو بفرمایید داخل. زن رفت و آنها را به داخل دعوت کرد:آنها گفتند ما با هم وارد خانه نمیشویم. زن با تعجب پرسید چرا؟ یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کردو گفت:(نام او ثروت است) وبه پیرمرد دیگر اشاره کردو گفت:(نام او موفقیت است و نام من عشق است. حالا انتخاب کنید که کدامیک از ما وارد خانه شویم. زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را برایش تعریف کرد.شوهر گفت چه خوب:ثروت را دعوت کیم تا خانه پر از ثروت شود.! ولی همسرش مخالفت کرد و گفت چرا موفقیت را نیاوریم؟ عروس خانه که سخنان آنان را میشنید پیشنهاد کرد که : (بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پراز عشق و محبت شود) مرد و زن هر دو موافقت کردند.زن بیرون رفت و گفت: کدامیک از شما عشق است؟ او مهمان ماست عشق بلندشدو ثروت و موفقیت هم دنبال او بلند شدند و به راه افتادنند زن با تعجب پرسی:شما دیگر چرا می آیید؟ پیرمردها با هم گفتند:اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت میکردید بقیه نمی آمدندولی هر جا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست داستانی ازکتاب عشق بدون قیدوشرط
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 0:25  توسط شیوا  | 

عشق دوپرستو

 

به نام صانع عشق و عطا کننده ی احساس
داستان عجیبی است عاشقی و حس زیبایی است دلبستگی
پرستوی کوچک دل بال گرفته و به غریبه ای آشنا سلام کرد.
سلامی به سردی آب روان رودخانه.
سلامی که پس از مدتی به گرمی در آغوش کشیدن موجهای دریا پیوست
واین گرمی آغاز همان عشق شد.
پرستوی کوچک دل عاشق شده بود.
عاشقی نگران/خسته/بی رمق/اما با تمامی این اوصاف لبخند را فراموش نمی کرد.
عشقش که بود؟
عشقش پرستویی از جنس بلور
/شکننده/آرام /صبور/دوست داشتنی/مهربان/شیرین زبان و عاشق مادر
پرستوی بلوری قصه بعد از مدتی تمام زندگی پرستوی کوچک دل شد.
زندگی به معنای نفس/نفس به معنای قلب/قلب به معنای امید برای زنده بودن.
با آمدنش حال و هوای دل راعوض کرد.
مهربانی را زنده کرد/عشق مرده راجانی دوباره داد/
قلب زخمی را درمان کردوشد تمامی جان و احساس و قلب و وریشه ی بدن
آری:آمدو با آمدنش چرخه ی زندگی را گردشی دوباره داد.
بارالها:جان و تنش را درسلامتی کامل و دیرینه حفظ کن/
قلبش را آرامش و مهربانی بیشتر عطا فرما
زندگی اش را طراوت و زیبایی عطا کن
دلش را از غم وغصه رهایی ده
باراها:ارزوی خوشی وخرمی برای تمام دقایق و ثانیه های زندگی اش را از پیشگاه مقدست خواستارم
پرستویی بلوری قصه:این پرستوی کوچک وحقیرعاشقت هست و خواهد بود دوست دارد و خواهد داشت.
دلنوشته ای از عشق دوپرستو

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 5:21  توسط شیوا  | 

سخته

سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه
اشکاتوزودی پاک کنی کسی نفهمه
سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه
سخته نگاهش بکنی اما نخونه
وای که چه سخته
قشنگی عشق که میگن شاید همین جاست
تواونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست
سخته به قربون چشاش بری تو رویا
قدم قدم گریه کنی کنار دریا
قدم قدم گریه کنی کنار دریا
سخته همش توفکر باشی شاید نخوادت
خاطره ها ورق ورق بیاد به یادت
خاطره ها یکی یکی بیاد به یادت
سخته به قربون چشاش بری تو رویا
قدم قدم گریه کنی کنار دریا
سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت
خاطره ها ورق ورق بیاد به یادت
خاطره ها یکی یکی بیاد به یادت
وای که چه سخته

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 11:3  توسط شیوا  | 

غزل خواندن مجنون نزد لیلی

مهتاب شبی چو روز روشن
تنها من و تو میان گلشن
من با تو نشسته گوش در گوش
من با تو کشیده نوش در نوش
در بر کشمت چورود در چنگ
پنهان کنمت چو لعل در سنگ
گردم زخمار نرگست مست
مستانه کشم به سنبلت دست
برهم شکنم شکنج گیسوت
تا گوش کشم کمان ابروت
بانار برت نشست گیرم
سیب زنخت به دست گیرم
گه نار تو را چو سیب سایم
گه سیب تو را چو نار خایم
گه زلف برافکنم به دوشت
گه حلقه برون کنم زگوشت
گاه از قصبت صحیفه شویم
گه با رطبت بدیهه گویم
گه گرد گلت بنفشه کارم
گاهی ز بنفشه گل برآرم
گه در بر خود کنم نشستت
گه نامه ی غم دهم به دستت
یا رب چه بود گر این چنین رای
برکار شود چه خوش بود های

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 13:9  توسط شیوا  | 

پرواز به سوی خدا

سلام به همه دوستای گل
متشکر از اینکه منو وبلاگمو قابل میدونید بهم سر میزنید ومعذرت
به خاطر تاخیر
امروزاومدم بگم به خاطر فوت دختر عمه ام یه مدت نیستم نمیدونم چرا اون بیچاره
چرا اونی که اینقدر مظلوم بود
خداجونم چرا اون اونی که واسه محبوب
شکرت خدای مهربون
دوستای خوبم اگه نیومدم سر نزدم منو ببخشید در یه فرصت مناسب خدمت میرسم
از داداشی گلم هم معذرت که اینقدر منتظرش گذاشتم
خیلی داغونم چشام باز نمیشه
ببخشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 7:51  توسط شیوا  |